روزهای سخت ...
آغاز
دونه های قرمز روی صورتم

چند روز بعد
دونه ها کل بدنم را گرفت،تب ،تهوع و...
3بار دکتر رفتم،2بار آمپول زدم،1بار آزمایش دادم

پایان
آمدن زود هنگام بابایی از قشم بخاطر مریضی من،بهبود تدریجی و بیحالی که به خاطر همین بیحالی خودم میرفتم یک گوشه میخوابیدم

و در کل 4 روز از روزهای بهاری من به سختی گذشت
پ.ن1:توی این روزها مامان یادش رفته بود که بعضی وقتها دوست داشت من 1 دقیقه آروم یک گوشه بشینم ،حالا که من ساعتها آروم میرفتم یک گوشه میخوابیدم مامانم گریه میکرد ،چه دنیایی دارند این مادرها!
پ.ن2: در همه مراجعه های من به دکترها من موقع معاینه همیشه گریه کردم خیییییییییییییلی!
پ.ن3: خیلی از پدر مهربونم تشکر میکنم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



روزهای سخت ...
